سلام خدمت شما دوستان گرامییییییییییییییییی....
خوبین همگی؟!
چند روز پیش توی یه سایت یه مطلب طنز نوشته بود...ازش خوشم اومد گفتم بنویسم توی وب تا شما هم بخونینش البته داستانش قدیمیه...این و خودم قبلا یه جای دیگه هم خونده بودم.
باید ببخشید که مطالب وبلاگ ما زیاد به اسم وبلاگمون نمی خوره!!
اما داستان:
بلاخره دکتر وارد شد،با نگاهی خسته،ناراحت و جدی.
دکتر در حالیکه قیافه ی نگرانی به خودش گرفته بود گفت:متاسفم که بایدحامل خبر بدی براتون باشم،تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده پیوند مغزه.
این عمل کاملا در مرحله آزمایش،ریسکی و خطرناکه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره،بیمه کل هزینه رو پرداخت می کنه ولی هزینه ی مغز رو خودتون باید پرداخت کنین.
اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردند،بعد ازمدتی بلاخره یکیشون پرسید:خب،قیمت یه مغز چنده؟
دکتر بلافاصله جواب داد:5000دلار برای مغز یک مرد و 2000 دلار برای مغز یک زن.
موقعیت ناجوری بود،آقایون داخل اتاق سعی می کردند نخندند و نگاهشون با نگاه خانمهای داخل اتاق تلاقی نکنه،بعضی ها هم با خودشون پوزخند می زدند!
بلاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید:چرا مغز آقایون گرونتره!؟
دکتر با معصومیت بچه گانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد که:این قیمت استاندارد عمله!باید یادآوری کنم که مغز خانم ها چون استفاده میشه،خب دست دومه و طبیعتا ارزونتره!!!!!!!!




+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت توسط ღ.•* فرزانه*•.ღ
|
سلاااااااااااااااااام!!!بالاخره من اومدم بعد از 3ماه که نبودم.آخیییییییییییییش آزاد بودن برای اینکه هر کاری دلت خواست بکنی هر جایی دلت خواست بدون دغدغه بری واقعا
یه نعمته.چند روز پیش ساعت 10 بود از خواب پریدم بالاوااااااااااااااااای عقب افتادم دیدی چی شد قرار بود تست زیست بزنم!!!داشت گریه ام
میگرفت که ییهو!!!یادم اومد که نه بابا
تمووووووووووم شده وای خدا نمیدونی چه احساسی بهم دست داد چند بار تو رختخواب خودمو چلاندم دوباره سقووووووووط توی تخت خواب
.بگذریم حالا.تشکر میکنم از
فرزانه جوووووووووونم که تو این چند ماه خیلی زحمت کشیده در غیاب من
اصلا بذار ببینم چه کرده اووووووووووووه ما چقدر دوست پیدا کردیم من نمیدونستم من از
همین الان دست تک تکشونو میفشارم برای یه دوستیه پایدار.خیلی دلم تنگ شده بود برای همتون البته من کامل در اینترنتو تخته نکرده بودم ولی واقعا وقت سر خاراندنم
نداشتم ولی اگه وقت پیدا میکردم سر مو نمیخاروندم میومدم اینترنت!!!!!
آهان راستی هی تو!!کجا رو نگاه میکنی با خودتم دیگه آرررررررره خودت خودت حالا که زحمت کشیدی تا اینجای مطلبو وقت گذاشتی نمی خوای یه فانوس دوستی یه
فانوس محبت یا یه فانوس عشق...روشن کنی؟! اصلا میدونی این فانوس با این اسامی اگه روشن بشه چی میشه؟!به ک.چیکیش نگاه نکن نورش از همه ی فانوس هایی
که دیدی بیشتره البته اگه نسل جدید انسان مدرن وماشینی تا حالا فانوس دیده باشه.بیا این فانوس تو بگیرش اینم گرمای محبت خودت این پیچه کنارشو یه کمی بپیچون آهان
وااااااااااااای روشن شد ااااااااااا ببین چه نوری چه قدر روشن شده اینجا.
شما شماها که قراره یه دوستیه پایدار باهم داشته باشیم پس معطل چی هستین ایناها اینم فانوس های شماها میخوایم اینجا را پربشه از این روشنایی عشق ودوستی شماها.
میخوایم به اونا که فکر میکنن خیلی خوب تونستن عشق و محبتو بین مردمان سر زمینمون ریشه کن کنن نشان بدیم نخیییییییییر
هنوزم اینجور نیست هنوزم دلهامون باهمه و
هنوزم به فکر هم هستیم و همدیگرو دوست داریم پس معطل چی هستین؟ 3. 2. 1 روشن......



مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط شیما
|
سلام سلام صدتا سلام،
سلامی که "س" آن را از سوسن،"ل" آن را از لاله،"آ" آن را از آلاله و "م" آن را از مریم گرفتم و همین جا تقدیم دلای مهربونتون می کنم!
خوب...خوبین؟!چه خبرا؟! امتحانا خوب پیش میره؟! من سه روز پیش آخرین امتحانم و دادم...خدا رو شککککککککر!تموم شد...وحالا 3 ماه تعطیلی تابستون مونده....آخییییییی...!
نمی دونین دلم چقدر واستون تنگیده بود....البته من میومدم هی سر می زدم اما خوب ،راستش زیاد حال نداشتم جواب نظر بدم....
خلاصه همینا بود....حرفی نمونده...
خیلی کم شد...پس این داستانم می ذارم بخونین:



دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند. بين راه، سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند. يكي از آنان از سر خشم بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي كه سيلي خورده بود سخت آزرده شد، ولي بدون آنكه چيزي بگويد، روي شنهاي بيابان نوشت: امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد.
آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به آباديی رسيدند. تصميم گرفتند که قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند. ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود لغزيد و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش يه كمكش شتافت و او را نجات داد.
بعد از اينكه از غرق شدن نجات يافت، روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد: امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد.
دوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شنهاي صحرا نوشتي؛ ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟
ديگري لبخندي زد و گفت: وقتي كسي مرا آزار مي دهد، روي شنهاي صحرا می نويسم تا بادهاي بخشش آن را پاك كنند؛ ولي وقتي كسي محبتي در حقم مي كند آن را روي سنگ حك می کنم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادم ببرد....



دوستتون دارم یه عالمه...!




+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت توسط ღ.•* فرزانه*•.ღ
|
سلام دوستای گلم.
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟!
آه....امتحانای خرداد داره شروع میشه...اومدم یه خداحافظی بکنم...احتمالا تا آخر امتحانام نمی تونم بیام...البته سعی می کنم بیام و جواب نظرات قشنگتون و بدم اما فکر نکنم دیگه بتونم آپ کنم...همتون و خیلی خیلی دوست دارم...و دلم براتون اندازه ی همه ی این دنیا تنگ میشه...من و فراموش نکنینااااا...و برام دعا کنین که توی امتحانام موفق بشم...
خواهر کوچولوی شما...فرزانه..! 

این شعرم که خیلی ناقابله به شما دوست های عزیزم تقدیم می کنم:
دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد


+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط ღ.•* فرزانه*•.ღ
|

مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی،
صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است
و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید
خودشان پی ببرند.
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند
و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش
طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه
بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خیر،
اینجا بهشت است." - "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم." دروازه بان به چشمه
اشاره كرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چهقدر دلتان میخواهد بنوشید." - اسب و سگم
هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است." مرد خیلی ناامید شد
، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.
پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه ای
قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه
درختها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر گفت:
" روز بخیر!" مرد با سرش جواب داد. - ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم. مرد به جایی
اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید. مرد، اسب و
سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت
: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانیدبرگردید. مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت
نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده
نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت
لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك
كنند، همانجا میمانند...




+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط ღ.•* فرزانه*•.ღ
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط ღ.•* فرزانه*•.ღ
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط ღ.•* فرزانه*•.ღ
|





چند سال پیش در یک روز گرم زمستانی در جنوب فلوریدا ،پسر کوچکی با عجله لباس هایش را در آورد وخنده کنان داخل در یاچه شیرجه رفت.مادرش از پنجره نگاهش می کرد واز شادی کودکش لذت می برد .
ناگهان مادر تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند ،مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید وبا فریاد پسرش را صدا زد .پسر سرش را بر گر داند ولی دیگر دیر شده بود .
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد .مادر از راه رسید واز روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .
تمساح پسررا با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آن قدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند وکشارزی که در حال عبور از آن حوالی بود ،صدای فریار های مادر را شنید ،به طرف آنها دوید وبا چنگگ محکم بر سر تمساح زد واورا کشت.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند .دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد .پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود وروی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود .




خبر نگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد .
پسر شلوارش را کنار زد وبا ناراحتی زخم ها را نشان داد،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد وگقت :«این زخم ها را دوست دارم ،اینها خراش های عشق مادرم هستند.







+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت توسط ღ.•* فرزانه*•.ღ
|
دل من دیر زمانی است که می پندارد،دوستی نیز گلی ست؛
مثل نیلوفر و ناز،ساقه ی ترد ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد،جان این ساقه ی نازک را
-دانسته-
بیازارد! در زمینی که ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار،هر سخن،هر رفتار،
دانه هایی است که می افشانیم.
برگ و بادی است که می رویانیم.
آب و خورشید و نسیمش «مهر
ٍٍِ» است
گر بدانگونه که بایست ببار آید، زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید.
آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف،که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی نیازت سازد،از همه چیز و همه کس.
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز،
عطر جان پرور عشق،گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه هارا باید از نو کاشت.
آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان،خرج می باید کرد.
رنج می باید برد.
دوست می باید کاشت!
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد،با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را بفشاریم به مهر،جام دلهامان را،
مالامال از یاری،غم خواری،بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند:-شادی روی تو!
ای دیده به دیدار تو شاد،باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه،عطر افشان،
گلباران باد.


(فریدون مشیری)



























+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط ღ.•* فرزانه*•.ღ
|

(سلام،این مطلبم یه کم زیاده هر قدرش و که دوست داشتید بخونید.)
خدای عزیز! به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟ امی
خدای عزیز! شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. لاری
خدای عزیز! اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفشهای جدیدم رو بهت نشون میدم. میگی
خدای عزیز! شرط میبندم خیلی برایت سخت است که همه آدمهای روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفرعضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچین کاری کنم. نان
خدای عزیز! در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام میدهد؟ جین
خدای عزیز! آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟ لوسی
خدای عزیز! آیا تو وافعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟ نورما
خدای عزیز! چه کسی دور کشورها خط میکشد؟ جان
خدای عزیز! آیا تو واقعاً منظورت این بوده که آ« نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ آ» اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم. دارلا
خدای عزیز! بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک سگ کوچولو بود. جویس
خدای عزیز! وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمهای نزنی. دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)
خدای عزیز! لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز او تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی. بروس
خدای عزیز! برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادیها! ها! دنی
خدای عزیز! فکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد. روث
خدای عزیز! من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم. الیوت
خدای عزیز! من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم. با عشق کریس
خدای عزیز! ما خواندهایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دینی یکشنبهها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط میبندم او فکر تو را دزدیده. با احترام دونا
خدای عزیز! آدمهای بد به نوح خندیدند آ« تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی میسازی آ» اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو میکردم. ادی
خدای عزیز! لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه میکنم. دین
خدای عزیز! فکر نمیکنم هیچ کس میتوانست خدایی بهتر از تو باشد. میخوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمیزنم. چارلز
خدای عزیز! هیچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود. اجی



+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت توسط ღ.•* فرزانه*•.ღ
|